
به سوی او ....
خدایا
در زندگی هرگز از یاد نمی برم
گرچه والدینم موهبت تولد در این دنیا را
به من عطا کردند
اما تو هستی
که موهبت زندگی جاودانه را به من می بخشی ![]()
خدایا
مرا متبرک کن
تا هرگز فراموش نکنم
ابزاری شکسته در دست توام
تو یگانه کردگار هستی
و کارهای تو سراسر رحمت است
هر چه جلال از آن توست ![]()
خدایا
مبادا که روزی
توجه پر مهرو حمایت پر عشق تو را
احساس نکنم
تو چون مادر منی
و من همچون فرزند تو
چون کودکی
رها از ترس و تشویش
در آغوش تو زندگی می کنم
و ایمان دارم
آن مادر پیوسته کودکش را تامین می کن ![]()
خدایا
مرا متبرک گردان
تا در راه تو گام بردارم
مهر بورزم و بخندم
به همه مهر بورزم
هر چند از من بیزار باشند
و در هر شرایطی
هر چند ناگوار
پیوسته خندان باشم
به من بیاموز
در هر موقعیتی به تو تکیه کنم
و نواز با شکوهت را بشنوم
چون هر آنکه نوای تو را بشنود
با خویشتن و دنیا به آرامش می رسد ![]()
خدایا
نا پاکم و گناه آلود
اما می دانم
اگر نگاه رحمتت را بر من بیفکنی
قلب من چون برف سپید و پاک خواهد شد
و آنگاه به حضور پر مهرت
راه خواهم یافت ![]()
خدایا
ذهنم پریشان است
قلبم بی قرار است
افکارم شوریده اند
و درمانده ام
پس رشته زندگی ام را
به دست های امن تو می سپارم
توفان می خوابد...
و آرامش تو حکمفرما می شود ![]()
خدایا
راهی نمیبینم
آینده پنهان است
اما مهم نیست
همین کافی ست
که تو همه چیز مرا می بینی
و من تورا ![]()
خدایا
مرا همواره در درگاهت نگه دار
دیدن تو حتی از دور
یعنی زنده ماندن و جا داشتن
اما ندیدنت پژ مردن و جان دادن ست ![]()
خدایا
مرا قلبی شریف ببخش
تا چون رود مهر
در این دنیای تشنه جاری باشد
به جستجوی آسایش و زیبایی نیستم
که همه چیز در گذر است ![]()
نوشته شده توسط ღ.•* بهار و بهنام *•.ღ در چهارشنبه 25 اردیبهشت1387 ساعت 3:19 بعد از ظهر موضوع

به سوی او....
خدایا
مرا
به گونه ای بساز
شکل بده
و بتراش
که مایه شرمساری تو نباشم .![]()
خدایا
هر روز که راه ستایش تو را می پیمایم
با دیدگانی شگفت زده
زیبایی را می جویم
که ذات توست
و هر روز وظایفم را با فروتنی به انجام می رسانم
به برادران و خواهرانم یاری می رسانم
تا باری گران را
در جاده پر پیچ و خم زندگی بر دوش کشند
و هر روز در دل نجوا می کنم
" در خوشی وغم در شکست و موفقیت
در آفتاب و باران خدایا فقط خواست تو انجام پذیرد ."![]()
خدایا
ذهن من
چون قایقی طوفان زده در تلاطم است
آیا این قایق را آرمش می بخشی
تا من خواست تورا در یابم؟
آیا توان انجام خواست خود را به من می بخشی؟
توان انجام خواست تو با عشق و ملایمت
ایمان و پاکی و شرافت
بدون تعلل و بدون توجه به سخنان دیگران!
با انجام خواست تو
که آدمی به آرامش و بالاترین نیکی ها دست می یابد .![]()
خدایا
معبودم
تو به همه چیز آگاهی
پس بادا که خواست تو
پیوسته تحقق پذیرد .
در اندوه و شادی
معبودم
بادا که خواست تو تحقق پذیرد .![]()
خدایا
مرا متبرک گردان
تا در دنیایی که همه
به دنبال لذت تملک و قدرتند
دیدگانم بر تو دوخته باشد .
مگذار از پی چیزهایی روم
که مرگ آنها را می رباید
بلکه به جست و جوی چیزهایی برآیم
که زندگی را در بر دارند
من با گوهرهای زمین با زر و سیم
با دارایی و ملک چه کنم؟
ثروت عشق تو را می خواهم![]()
خدایا
به تو عشق می ورزم
بیشتر و بیشتر به تو عشق می ورزم
تو را بیش از هر چیز دیگری در این دنیا
دوست می دارم .
چنان به تو عشق می ورزم که
سرمست و بی خود می شوم .
خدایم
مرا عشق پاک و خلوص و عبودیت عطا کن
متبرکم کن تا دنیا با تمامی
غم ها و خوشی هایش زشتی ها و زیبایی هایش
مرا نفریبد
خدایم
مرا ابزار یاری و شفایت
در این دنیای پر رنج و درد قرار بده![]()
خدایا
مرا تطهیر کن
خدایا
باز سقوط کرده ام
نور تو را پنهان کرده ام
اما نام تو دستگیر از پا افتادگان است
سوی تو می آیم
تا سینه آلوده ام را تطهیر کنی .
مرا بشویی پاک سازس
چنان مطهر
که دوباره سقوط نکنم .![]()
خدایا
اگر با من باشی
چه کسی می تواند علیه من باشد؟
اگر من با تو باشم
چگونه ممکن است که دشواری ها نصیبم شوند
و از میان بر داشته نشوند؟
هیچ مشکلی هیچ مانعی و هیچ گره ای نیست
که من و تو با هم
نتوانیم آن را از میان بر داریم .![]()
خدایا
چنان نزدیکی که نمی توانم ببینمت .
صدای تو هر لحظه با من سخن می گوید
اما من آن را نمی شنوم
مرا به اعماق درونم ببر
تا شکوه بی پرده جمال تو را ببینم
مرا بیاموز
پیوسته تو را بجویم
و همواره به عنوان یگانه پناهگاهم
به تو رو کنم .![]()
نوشته شده توسط ღ.•* بهار و بهنام *•.ღ در جمعه 23 فروردین1387 ساعت 1:18 بعد از ظهر موضوع دو کلمه حرف حساب
سلام به همه شما دوستان عزیزم
سال 86 هم با همه خوبیها و بدیهایی که داشت گذشت
فرا رسیدن بهار 87 رو به همه شما دوستای گلم تبریک میگم
توروخدا ببخشید که نتونستیم به همتون سر بزنیم
امیدواریم که در این سال جدید
در پناه آفریدگارعشق لحظه های شیرین وقشنگی داشته باشین
موقع تحویل سال ما دوتا روهم یاد کنین

این آخرین پست وبلاگ دنیای سنگی در سال 86
من به همراه خواهر عزیزم بهار امیدوارم که تو این مدت
دوست و همراه خوبی برای شما بوده باشیم و توانسته باشیم
با مطالبمون رضایت شما را جلب کرده باشیم
از لطف و محبت همه شما دوستان عزیزم
ممنون و سپاسگذارم
همتون رو به خدای مهربون می سپارم
تا فرصت سلامی دیگر بدرود
آرزومند آرزوهای سبزتون
نوشته شده توسط ღ.•* بهار و بهنام *•.ღ در دوشنبه 27 اسفند1386 ساعت 4:44 بعد از ظهر موضوع جاودانه ها

هرچی گشتم که برای چهارشنبه سوری چی بنویسم
چیزی پیدا نکردم ؛
خوب چهارشنبه سوری عملی هست
و باید بیرون تجربه کرد،
با آتیش و ترقه و …
ولی یه آهنگ قدیمی از ستار هست
که برای چهارشنبه سوری خونده
گفتم اینو بذارم اینجا خالی از لطف نیست :
اخماتو وا کن پسرو، سرتو بالا کن دخترو
همگی بریم قاشق زنی، حالا دیگه بسه دشمنی
مردم دیگه فال گوش نمیرن
چی شده که دارن میمیرن
پسره خروس جنگی شده، دختره دلش سنگی شده
دلخوری بسه آی آدما، بهار می رسه ای آدما
بیا ای عمو نوروز، برو ای غم امروز
الهی که برامون، مبارک باشه هر روز
این فتنه و دعوا چی چیه؟، این لحاف ملا چی چیه؟
بازی نکنین با فشفشه، نکنه آتیش سوزی بشه
شب عید و چهار شنبه سوری
اون سالا نبودش این جوری
قاشق می زدیم که یار بیاد
هفت سین می چیدیم بهار بیاد
بیا ای عمو نوروز برو ای غم امروز
الهی که برامون مبارک باشه هر روز
بیا ای عمو نوروز برو ای غم امروز
الهی که برامون مبارک باشه هر روز
بارون بهار آب حیات شبنم رو گلا نقل و نبات
سمنو پزون بود شب عید، آشتی کنون بود شب عید
دلخوری بسه ای آدما، بهار می رسه ای آدما
گریه نکنین، شادی کنین، روتونو به آزادی کنین
اخماتو وا کن پسرو سرتو بالا کن دخترو
همگی بریم قاشق زنی حالا دیگه بسه دشمنی
بیا ای عمو نوروز برو ای غم امروز
الهی که برامون مبارک باشه هر روز
مواظب خودتون باشین
نوشته شده توسط ღ.•* بهار و بهنام *•.ღ در دوشنبه 27 اسفند1386 ساعت 4:35 بعد از ظهر موضوع

بهار خانوم ناز نکن بیا
صدا همون صدا بود
صدای شاخه ها و ریشه ها بود
بهار بهار چه اسم آشنایی
صدات میاد ....اما خودت کجایی
وا بکنیم پنجره ها رو یا نه
تازه کنیم خاطره ها رو یا نه
بهار اومد لباس نو تنم کرد
تازه تر از فصل شکفتنم کرد
بهار اومد با یه بغل جوونه
عید و آورد از تو کوچه به خونه
حیاط ما یه غربی
باغچه ما یه گلدون
خونه ما همیشه منتظر یه مهمون
بهار اومد لباس نو تنم کرد
تازه تر از فصل شکفتنم کرد
بهار بهار یه مهمون قدیمی
یه آشنای ساده و صمیمی
یه آشنا که مثله قصه ها بود
خواب و خیال همه بچه ها بود
آخ که چه زود قلک عیدی یامون
وقتی شکست باهاش شکست دلامون
بهار اومد برفا رو نقطه چین کرد
خنده به دلمردگی زمین کرد
چه قدر دلم فصل بهار رو دوست داشت
وا شدن پنجره ها رو دوست داشت
بهار اومد پنجره ها رو وا کرد
من و با حسی دیگه آشنا کرد
یه حرف یه حرف حرفای من کتاب شد
حیف که همش سوال بی جواب شد
دروغ نگم هنوز دلم جوون بود
که صبح تا شب دنبال آب و نون بود
صدا همون صدا بود
صدای شاخه ها و ریشه ها بود
بهار بهار چه اسم آشنایی
صدات میاد اما خودت کجایی
نوشته شده توسط ღ.•* بهار و بهنام *•.ღ در دوشنبه 27 اسفند1386 ساعت 3:48 بعد از ظهر موضوع عاشقانه
امشب گريه ميكنم گريه ميكنم برای تو براي خودم براي تموم اونايي كه خواستن گريه كنن نتونستن امشب گريه ميكنم 
براي تمام اون چيزي كه خواستي و نبودم خواستم و بودي
به وسعت دريا به وسعت بيشه به وسعت دل عاشق.
براي تو...براي تو....
عطر زرد گل یاس نمی خوام
عطر زرد گل یاس نمی خوام
نمره بیست کلاس نمی خوام
من فقط واسه چشم تو جون میدم
عاشقای بی حواس نمی خوام
من تورو می خوام اونارو نمی خوام
نفسم تویی هوارو نمی خوام
عشق رو نقطه جوش نمی خوام
دورگرد گل فروش نمی خوام
اونیکه چشماش به رنگ عسله
مجنون خونه به دوش نمی خوام
من تورو می خوام اونارو نمی خوام
نفسم تویی هوارو نمی خوام
من کسی با قد رعنا نمی خوام
چشمای درشت و گیرا نمی خوام
دوست دارم قایق سواری رو ولی
جز تو از هیچ کسی دریا نمی خوام
من تورو می خوام اونارو نمی خوام
نفسم تویی هوارو نمی خوام
موهای خیلی پربشون نمی خوام
آدم زیادی مجنون نمی خوام
می دونی چشم منو گرفتی
جز تو از خدامون هیچی نمی خوام
من تور می خوام اونارو نمی خوام
نفسم تویی هوارو نمی خوام
چشم شرقی سیاه نمی خوام
صورتهای مثل ماه نمی خوام
اخه وقتی تو تو فکر من باشی
حق دارم بگم گناه نمی خوام
من تورو می خوام اونارو نمی خوام
نفسم تویی هوارو نمی خوام
حرفهای نقره ای رنگ نمی خوام
اون دوتا چشم قشنگ نمی خوام
حتی اونکه بلد شکار کنه
صاحب تیر و تفنگ نمی خوام
من تورو می خوام اونارو نمی خوام
نفسم تویی هوارو نمی خوام
شعرهای ساده و تازه نمی خوام
اونکه میگه اهل ساز نمی خوام
من دلم می خواد تورو داشته باشم
من دلم می خواد تورو داشته باشم
واسه این کارم اجازه نمی خوام
من تورو می خوام اونارو نمی خوام
نفسم تویی هوارو نمی خوام
سفر دور جهان نمی خوام
رنگهای رنگین کمان نمی خوام
لحظه و ساعت و عمر من تویی
تو که نیستی من زمان نمی خوام
من تورو می خوام اونارو نمی خوام
نفسم تویی هوارو نمی خوام
فالهای جور وا جور نمی خوام
نامه های راه دور نمی خوام
واسه چی برم ستاره بچینم
ماه من تویی که نور نمی خوام
من تورو می خوام اونارو نمی خوام
نفسم تویی هوارو نمی خوام
آذر و خرداد و تیر نمی خوام
آدمهای سر به زیر نمی خوام
من خودم دیگه یه جور زندونی ام
حق دارم بگم اسیر نمی خوام
من تورو می خوام اونارو نمی خوام
نفسم تویی هوارو نمی خوام
حرف خیلی عاشقونه نمی خوام
دل رسوا و دیوونه نمی خوام
یا تو یا هیچ کس دیگه به خدا
یا تو یا هیچ کس دیگه به خدا
خدا هم خودش می دونه که نمی خوام
من تورو می خوام اونارو نمی خوام
نفسم تویی هوارو نمی خوام
خرداد و اردیبهشت نمی خوام
بی تو من این سرنوشت نمی خوام
یکی پرسید اگه آخرش نشه
حتی این خیال زشت نمی خوام
من تورو می خوام اونارو نمی خوام
نفسم تویی هوارو نمی خوام
بی تو چیزی از این عالم نمی خوام
تو فرشته ای من آدم نمی خوام
می دونی خیلی زیادی واسه من
همیشه عادتمه کم نمی خوام
من تورو می خوام اونارو نمی خوام
نفسم تویی هوارو نمی خوام
من باش شعر نوشتم واسه کی
من باش شعر نوشتم واسه کی
تویی که گفتی شمارو نمی خوام
من باش شعر نوشتم واسه کی
تویی که گفتی شمارو نمی خوام
من تورو می خوام اونارو نمی خوام
نفسم تویی هوارو نمی خوام
نفسم تویی هوارو نمی خوام
نوشته شده توسط ღ.•* بهار و بهنام *•.ღ در دوشنبه 13 اسفند1386 ساعت 11:45 قبل از ظهر موضوع عاشقانه

قول می دهم که آسمان شوم
مثل نامه ای ولی تو هیچ پاکتی جا نمی شوی
جعبه جواهری قفل نیستی ولی وا نمی شوی
مثل میوه خواستم بچینمت
میوه نیستی ستاره ای
از درخت آسمان جدا نمی شوی
من تلاش می کنم بگیرمت
طعمه می شوم ولی تو نهنگ می شوی
مثل کرم کوچکی مرا تند و تیز می خوری
تور می شوم ماهی زرنگ حوض می شوی
لیز می خوری
آفتاب را نمی شود توی کیسه ای جمع کرد و برد
ابر را نمی شود مثل کهنه ای توی مشت خود فشرد
آفتاب توی آسمان آفتاب می شود
ابر هم بدون آسمان فقط چند قطره آب می شود
پس تو ابر باش و آفتاب
قول می دهم که آسمان شوم
یک کمی ستاره روی صورتم بپاش
سعی می کنم شبیه کهکشان شوم
شکل نوری و شبیه باد
توی هیچ چیز جا نمی شوی
تو کنار من کنار او ولی
تو تویی و هیچ وقت ما نمی شوی
دوستت دارم بهانه قشنگ من
نوشته شده توسط ღ.•* بهار و بهنام *•.ღ در شنبه 4 اسفند1386 ساعت 8:31 قبل از ظهر موضوع عاشقانه
احساس عشق
چشمی بخند ! اینکه مرا شاد کنی
کاری خلاف رسم قدیم جهان کنی